سلمونی
مانی امروز 10 ماهه شد .پسرم دیگه داره مرد میشه ...حالا دیگه اینقدر بزرگ شده که با باباش تنهایی به گردش میره و تو این فرصت منم کمی به کارای خونه میرسم !![]()
5 شنبه ها روز نظافت مانی هستش .چون مامان 5 شنبه ها تعطیله و بابایی هم زودتر میاد خونه. دیروز وقتی بابایی از سرکار اومد مانی خواب بود و همین باعث شد که مامانی و بابایی وسوسه بشن که موهای مانی رو قبل از حموم رفتن کوتاه کنند . آخه قبلا یه بار اینکارو انجام دادند و با قیچی موهاش رو مرتب کردند ولی اینبار تا شونه به موهاش زدند پسر کوچولو بیدار شد و دیگه قیچی کردن موهاش تو بیداری خطرناک بود چون شازده کوچولو خیلی وروجکه و دایم سرش رو به اطراف میچرخونه . این شد که بابایی ماشین ریش تراش رو آورد و افتاد به جون موهای مانی و تا مامانی به خودش اومد دید که بابایی مانی رو شبیه ای کیو سان کرده و تازه خیلی هم از دسته گلش احساس رضایت میکنه
خلاصه خدا رو شکر کردم که لااقل آتلیه بردمش و بعد موهاش رو کوتاه کردم . امیدوارم تا روز تولدش موهاش بلند بشه![]()
مانی امروز صبح اولین کلمه زندگی که زیباترین کلمه زندگی هر انسانی هست رو به زبون آورد . ماااام اااا![]()
اینقدر شنیدنش برام دلنشین بود و اینقدر ذوق زده ام کرد
که از شادی نزدیک بود اشکم سرازیر بشه چون خیلی منتظر شنیدنش بودم !!! پریدم و بغلش کردم !!! بعد از اون یه بار هم امروز ظهر خونه مامان جونیش و قتی بغل باباجونیش بود دوباره تکرار کرد ... ماااام اااا
قربونت برم الهی صد ساله بشی ... امروز صبح بعد از اینکه صبحانه ات رو خوردی با بابات رفتی خیابون گردش
تا مامانی وسایلات رو جمع کنه و بعدش سه تایی رفتیم پارک
و تو سرسره سواری کردی ...خیلی دوست داشتی تاب سوار بشی ولی پارک خیلی شلوغ بود و نوبت به نی نی کوچولوها نرسید .![]()
راستی از امروز تابستونی شدی و آستین کوتاه و شلوارک تنت کردیم ...
الان هم مثل یه فرشته رو تخت باباجونیت خوابیدی عزیزم ....
خواب شاپرک ها رو ببینی گلم ...![]()


سلمونی
